آرشيو مطالب
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389

 

پیوند ها
..:: سـیـدنــا ::..
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
پروفایل مدیر وبلاگ
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
دوستان
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
سیب زمـینی نباشید
من باتوهیچگاه نبودم
انـتـهـای یـک جاده
کوچه های باران
نجـوای شبـانه
قـصر شیرین
ســرخ تــر
تــــرنــج
ساقی
پـاتـک
رائـح
فـرات
صـبــرا
صـــریــر
خــاکـریـز
حرم هشت
هـو الـشافـی
گمنام مثل پدرم
دیـوونه ی غربـتی
حلـقـه گیـسوی یـار
دریالباس خاکی پدرم
شیطان بر مدار زمین
هـمـسایـه ی خدا
تـرانه شـب یلدا
سـقـــوط آزاد
مـــصـبـــاح
سـر بـنـد
غـفـلـت
مسافر
مُهتد
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
دانشگاه تهرانی ها
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
رحیـق
عاشـور
مدیر کل
پـلاک 14
قـبـیـلـه ما
رحــل یــــار
عرش شـعـر
شش گـوشه
حنـیـفا سـادات
پاتــوق انــدیشـه
دریـچه چـشم مـن
سفر بر مـدار عشق
دسـتنوشته۱دانشجو
لطف آنچه تو اندیشی
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
فعالان جنگ نرم
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
دوئـل
رویـکرد
بــــاروت
تـلـخـنـدک
نـقاش فـقیر
مـبـارز کـلـیــپ
آویـنـی گـرافـیـک
آینده ازآن حزب الله

 

 امكانات جانبي
RSS 2.0  

 

سیصد

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

و امروز دانشگاه تهران میزبان آخرین جلسه از سلسله نشست های حضور آیت الله خوشوقت بود ...


+ در ادامه پست قبل

+ سیصدمین پست جنجال یک سکوت مصادف با هجرت به خانه ای دیگر ... اگر خواستید ما را بخوانید من بعد ما را از اینجا (+) دنبال کنید ... شاید بزودی اینجا برای همیشه حذف شود ...

91/12/05 |

 
 

خدا مهمان خانه اش را به مهمانی عرش دعوت کرد

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

ابتدای ترم پیش بود . با بچه های کانون دانشجویی دانشگاه تصمیم گرفته بودیم کلاس اخلاق برگزار کنیم. اسامی متعددی پیش رویمان بود ، با دفتر اساتید اخلاق که تماس می گرفتیم از هر کدام جوابی می شنیدیم ، یکی وقت نداشت ، یکی تلفن جواب نمی داد و ... به بهانه های مختلف رد می شدیم ...

رسیدیم به گزینه آیت الله خوشوقت ، گزینه نابی بود ... اما اینکه بتوانیم با توجه به شرایط جسمانی شان و همین طور محدودیت وقتشان در خدمتشان باشیم از جانب ما تردید بود ... فکرش را نمی کردیم که در مقابل درخواست ما برای حضور در یک جمع ساده دانشجویی در دانشگاه تهران برای یک سلسله نشست اخلاقی پاسخ مثبت بدهند ... اما این اتفاق افتاد و ایشان با تمام بزرگواری شان حاضر شدند میزبانی ما را برای حضورشان بپذیرند هر چند که عرف بود اصولا افرادی چون ما باید محضر اساتید بزرگی چون ایشان می رسیدیم ...

پوسترهای تبلیغی نشست را که نصب می کردیم دقیقا واکنش دانشجویان هم مثل ما بود . می پرسیدند واقعا آیت الله خوشوقت قبول کرده اند در دانشگاه حضور پیدا کنند و برای ما کلاس اخلاق داشته باشند؟ ... و این حرکت استاد خود شاید اول گام تدریس اخلاق بود .

آمدند و برایمان گفتند از ایمان و قرآن و ولایت فقیه و ... فضای تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق آن روز تحت تاثیر حضور معنوی ایشان قرار گرفته بود و جدا از بیاناتی که داشتند احساس می کردیم نفسشان فضا را نورانی کرده ... قرار بود این نشست اخلاقی بصورت سلسله نشست ماهانه باشد ... اما ... دست طماع روزگار تاب بودنشان را نیاورد و گلچینشان کرد ... و سلسله نشستمان تبدیل شد به تک جلسه ای که تا ابد حسرت تداومش بر دلمان خواهد ماند ...

رهبری و آیت‌الله خوشوقت


+ تسلیت محضر حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف و نائبش حضرت سید علی حفظه الله

+ رهبری در مورد این عالم جلیل القدر فرموده بودند : "در طوفان ها خود را به آیت‌الله خوشوقت وصل کنید" ... اما ، از امروز آیت الله حاج شیخ‌عزیزالله خوشوقت را دیگر نداریم ... بدا به حال ما ...

+ صحبت های آن روز به یاد ماندنی (+)

+ وفات اخت الرضا علیها سلام تسلیت

+ آقا را فقط باید نگاه کرد (+)

91/12/02 |

 
 

تسلیت

"هوالواقف علی السرائی والضمائر"

کلاغ می بارد از آسمان

زمین سیاه می پوشد

و تو پر ...!

(رضا محبی راد)


+ دوست عزیزم ، نویسنده وبلاگ همسایه ی خدا در غم از دست دادن پدر عزیزش به سر می برد ... انشاءالله خدا به ایشون و خانواده شون صبر بده و پدرشون رو مهمان سفره ابی عبدالله کند ... لطف می کنید فاتحه و صلواتی نثار روح تازه گذشته کنید ...

91/11/14 |

 
 

هوای حوصله ابری ست

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

آدمی که تجربه دو بار حضور در مدینة النبی را در سالروز میلاد رسول الله صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام داشته باشد ... سخت است این ثانیه ها نفس کشیدن برایش در شهری مثل تهران ...

آدمی که صبح روز میلادش را با لبخندی ناشی از زل زدن به گنبد سبز نبوی آغاز کرده باشد و غروب آفتاب هفدهم ربیعش را با گره زدن دستانش در پنجره های بقیع و مهمان شدن بغضی در گلویش از غربت امام ششم در روز میلادش به پایان رسانده باشد ، بی شک دلش را زودتر از بقیه در این روز راهی مدینه می کند ...

شکراً لله از این روزی خوشی که دو بار نصیبمان شد و استغفرالله از این که قدر ندانستیم و امروز سهممان تنها حسرت و تکرار "یادش بخیر" ها ...


+ میلاد مبارک ... 

+ خاطرات 17 ربیع سال 1387 در ذهنم مکرر مرور می شود ... وقتی با بسته های شکلات در صحن نبودی قبل از اذان صبح ، می گشتیم و مسلمانان کشورهای مختلف با نگاه هایشان شادی را مهمان دلمان می کردند ... و به زبان انگلیسی یا عربی تبریک می گفتیم ... وقتی نذر کرده بودیم که روز میلاد را روزه بگیریم و پنج دقیقه قبل از اذان صبح فهمیدیم که هفدهم ربیع همان روز است نه فردایش ( چون عربستان یک روز زودتر از ایران میلاد بود و ما حواسمان به روز میلاد در ایران بود و نه عربستان) با یک لیوان آب زمزم نیت روزه آن روز را در صحن حرم نبوی کردیم ... وقتی ظهرش مشغول گرفتن عکس از داخل مسجدالنبی بودم و خادمان وهابی! گوشی ام را گرفتند و تا تمام عکس ها را پاک نکردند پس ندادند و من ترسیده بودم که بلایی سرم نیاورند با آن نگاهی که به چشم متهم مرا می دیدند ... و عصرش که توانی در بدن نداشتیم از فرط گرما تکیه زده بودیم به دیوار بقیع ... همه ی این خاطره ها ریز به ریز گوشه ی ذهنم ثبت شده ... یادش بخیر ...

+ کامنتی که پست قبل از آن صحبت به میان آوردم ، خبر از قرار داشتنم بین 40 خادم برتر فضای مجازی می داد ... لایق نبودم اما کرامت حسین علیه السلام وسعتش بی نهایت است ... شکرالله (+)

+ شاید از جنجال یک سکوت کوچ کردیم جایی دیگر ، برای اینکه بی خبر نرفته باشم برایم ردپایی بذارین تا آدرس خونه جدید رو براتون بفرستم ...

+ بهار صلوات است این روزها ... پس مکرر صلوات ...

91/11/09 |

 
 

م.ا.د.ر

"هوالواقف علی السرائر و الضمائر"

هنوز پیراهن عزای حسین علیه السلام را در نیاورده

صدای ضرب یک سیلی در انتهای یک کوچه

غم را مهمان دل آدم می کند ...


+ ماه ربیع الاول رسیده ... انشاءالله مزد عزایتان را از دست مادرش بگیرید ...

+ بعضی موقع ها ذهنم خالی از حرف می شود مثل این بیست و چند روزی که روزه سکوت گرفته بودم و دستم به قلم نمی رفت ... الان هم ... بگذریم ...

+ بعد از 17-16 سال درس خواندن ، امسال اولین سالی ست که دیماه و بهمن ماهش برای من حس دلهره امتحان ندارد ... حس آدمی که مثلا احساس پیری (!) می کند ...

+ روز اربعین نفس کشیدن زیر همان سقفی که نائب امام زمانت نفس می کشد ، جبران حسرتی که ناشی از جاماندنت از کربلاست را می کند ... جای دوستان سبز بود!

+ بعضی مواقع یک کامنت ، باعث می شود دقایقی را همین جور زل بزنی به مانیتور ... شاید خدا خواست پنج شنبه و جمعه بعد بیشتر راجع به این پی نوشت حرف زدم ... البته شاید!

+ اگر کسی دلش خواست به ما یاری دهد یک قالب جدید برای اینجا دست و پا و طراحی کنیم ... دلم یک تحول درست و درمان می خواهد!

91/10/27 |

 
 

یک تیر و پنج نشان

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

شب جمعه باشد و شب شهادت کریم اهل بیت و شب ولادت باب الحوائج ... از طرفی یلدا شبی و روز ولادتت ... همه ی اینها بهانه می شود که اتاق گرم خانه ات در معیت آغوش گرم خانواده را رها کنی و راهی شوی ... می روی تا با یک تیر پنج نشان را بزنی ...! 

راهی جمکران و قم می شوی با هفت تا از دوستان اهل دل ، که دلت خوش است اگر دست دعایت تا سقف خانه هم نمی رسد آنها دعاهایشان را پر می دهند تا آسمان هفتم ... دلت قرص است وقتی در کنارشان هستی ... مخصوصا اینکه سه تایشان زائر اربعینی کربلای حسین علیه السلام باشند ... و تو ... و تو جامانده ...

از قطار که پیاده می شوی سوز سرما می زند به پیشانی ات اما نمی رسد به پای سوز دلت وقتی جمکران را اینقدر خلوت می بینی ... البته توقعت زیاد است ... شب یلدا را چه به جمکران آمدن ... ؟! 

صفایی دارد آدم تولدش را در جمکران بگیرد ... تولدی از جنس دیگر ... با آرزوهایی قشنگ از دوستان ... و چشم انتظاری برای هدیه ای از جانب مولایت ... اینکه به یادماندنی ترین روز سالت را در کنار خودش باشی شاید بزرگترین هدیه بوده و تو غافلی ... و همچنان مُصر برای گرفتن هدیه ای مضاعف ... !

عازم حرم کریمه که میشوی رسیدنت مطابق می شود با ورود دسته ی عزای شام شهادت به صحن ... آدم هایی که عطای سپری کردن بلندترین شب سال پای تلویزیون جمهوری اسلامی در معیت آجیل و هندوانه را بخشیدند به لقایش ... از تهران خبر می رسد، تلویزیون در جشن های یلدایی کم نگذاشته اما اینجا مداح دل تو را از قم می برد کنج قبرستان بقیع و تنها رهایش می کند در آن تاریکی ها و تو بی چراغ به دنبال نشانی از یک قبر ... کمی بعد دست دلت را می گیرد و می برد تا قتلگاه ... 

و تو همچنان به یلدایی سرخ فکر می کنی که نمی دانی یک دقیقه طولانی تر بودن این شب چه بر سر زینب آورد ... 


+ ممنون از عزیزترین هایم مهین ، یگانه ، خدیجه ، مریم ، معصومه ، سمیرا و سارا بابت همراهیشان ... شب خاصی را برایم رقم زدید ...

+ نجوای سید مجید بنی فاطمه که در بلوار انتظار منتهی به مسجد جمکران پخش می شد رسما نابودم کرد ... 

+ بهانه ای شد برای نوشتن این پست (+

+ برای ثبت در دفتر خاطراتم ...

91/10/03 |

 
 

تولدم مبارک است؟

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

پیش نوشت:

اگر چه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است ... خودت بگو بدون تو ، تولدم مبارک است؟! (برای مخاطب خاصم ، حضرت صاحب عجل الله تعالی فرجه الشریف )

* دو سال پیش حوالی ماه شعبان بود ، مشهد بودیم و کمی دلم گرفته بود ... رفتم بهشت ثامن ... قبور شهدا متمایز شده بود از سایر قبور ... لابه لای قبرها که می گشتم برخوردم به مزار شهیدی که در همان روزی که من متولد شده بودم شهید شده بود ... از همان روز شد داداش مرتضای من (+) ... هر سال تولد من مصادف می شود با شهادتش ... کاش دعایم کند تا خواهر خوبی برایش باشم ... صلواتی هدیه کنید به روح پرفتوحش ... رب صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

* امسال شاید بیش از هرسال منتظر به پایان رسیدن پاییز بودم ... اینبار اما بهانه ام آخرین روز پاییز که سالروز تولدم است نبود ... این پاییز برای ما به معنای واقعی خزان بود ... خیلی از عزیزان ما را گرفت ... نزدیک به 10 نفری از دوستان و آشنایان ما به رحمت خدا رفتند ... آخرینش هم امروز ... دوست مادرم به رحمت خدا رفت ... موقع شنیدن خبر بهت زده بودم ... این یعنی با وجود از دست دادن این تعداد از اشنایان در این سه ماه ، هنوز به جمله ی "فلانی به رحمت خدا رفت" عادت نکرده ام ... جای خالی دایی جان لحظه به لحظه بیشتر آزارمان می دهد ... پریشب که اینباکس پیامک ها را بالا پایین می کردم رسیدم به یک پیامک از دایی ... سخت است خیلی ... اما باید باور کنم از آن شماره دیگر پیامکی به دستم نخواهد رسید ...

* شب یلدا آمد ... شب یلدا با لباس مشکی آمد ... شب یلدا با یک دنیا غم آمد ... شب یلدا با ماتم عمه ی سادات آمد ... راستی زینب چند روز است حسینش را ندیده ...؟! 

* و اما من ... هنوز نفهمیده ام چرا از عرش به فرش آمدن انسان ها را جشن می گیرند؟!


+ دعامون بفرمائید ...

+ یه تشکر ویژه از دوستان گلم زهرا ، محدثه ، زهره ، فائزه و مهسا بابت روز خوبی که برام رقم زدن ... هیچ وقت اون سورپرایز بزرگ رو فراموش نمی کنم ... خدا این دوست های بامعرفت را از ما نگیرد ...

+ مثلا فرض کنید هدیه های تولد آدم چفیه حضرت آقا و قطعه کاشی مزار امام حسین علیه السلام باشد ... !

91/09/29 |

 
 

دست هایم حرف های زیادی برای گفتن دارد!

رزمـــنده اي كـه در فــضاي
سايـبــر مي جنـگي ،بـراي
فـشردن كليدهاي كامپيوتر
وضـو گيرو بـا نيـت قربة الي
الله مطلب بنويس و بـدانكه
تومصداق ومارميت اذ رميت
هستي.تو درشبهاي تـاريك
جبهه سايبري ازميدان مين
گنـاه عبور مي كني مراقب
باش، به شهدا تمسك كن
بصيرتـت رابالا ببر كه تركش
نخوري.رابطه خودت راباخدا
زياد كن... با اهل بيت يكي
شـو و در اين راه گــوش به
فرمان انها باش.
(حاج حسين يكتا)

 

موضوعات
با بـهانـه ها
بی بـهانه ها
ماه نوشت ها
ســفـرنـامه ها
تلنگر نوشـت ها
حجاب نوشت ها
آسـمان نوشت ها
عـارفـانه نوشت ها
لبـیـک هـای وبـلاگی
می دونی یعنی چی؟
برچسب‌ها
جنبش وبلاگی حجاب

 

دوستشان دارم
اصحاب الفیلم
بهشت کوچک من
از خدا گذشتگی
دلها را باید شست
بوی عیدی
قرص مسکّن
ماشین سواری
ز مثل زهیر نه زبـیر
ترجمان واقعه عاشورا
عبدالکریم یا عبدالشیطان
چو ولی فقیه مباشد تن من مباد
تلاش
بهانه کوچک برای توفیق بزرگ
حسرت جهانیان
آسمان منتظر است
بی حجابی ارزش است؟
دوستت دارم؟
یک دنیا عشق
اینها آبدارچی اند
پنکه ی جهنم
روایت یک روز آفتابی
الوداع ای لحظه های ناب
انا فتحنا
بیایید هدفمند شویم
He will come
دلتنگی هایت را با که قسمت می کنی؟
دست های خالی کویر
حراج برلیان
بچه!دست نزن به بخاری
این متن ها برای تو بابا نمی شود
لطفا امانت دار خوبی باشید
حجاب یک محدودیت است

 

مطالب اخیر
سیصد
خدا مهمان خانه اش را به مهمانی عرش دعوت کرد
تسلیت
هوای حوصله ابری ست
م.ا.د.ر
یک تیر و پنج نشان
تولدم مبارک است؟
از همه جا
مقطع الاعضاء
انّي تارك فيكم الثّقلين
نجوا
باورم نیست هنوز
انا لله و انا الیه راجعون
قاب عکس
عین شین قاف
اصحاب الفیلم
درد
بهارانه
دل این قوم برایت تنگ است
شبی به رنگ خون
رزمنده ای که نیست
اوهام زمستانی
او می رود دامن کشان
بهشت کوچک من
رمضان
شهر رمضان
از خدا گذشتگی
لوگوها